۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

لال مرگی ها

قرار نیست که....


قرار نبود که من خفه بمیرم.

من که چیزی ننوشته ام.

من فقط هی خودم را نشخوار کرده ام نشخوارم را پخش کرده ام در وب.

وب که مال پدر کسی نیست که هی برایش در و درگاه و مستراح می گذارید.

یک روز فیلترم می کنید یک روز نمی کنید.آقا من دلم می گیرد، قلمم اینجا غریبی می کند .

اصلا فارسی نوشتن اینجا مثل سیگار کشیدن توی کویر است.

من اینجا هی یادم می رود.

هرکس مرا دیده است و فکر می کند که من همیشه می روم و می روم و عاشق رفتنم اشتباه می کند.من عاشق ماندن و ماندن و بومی شدنم.

در فرهنگ عامه ،موقعیت هایی هست که در آنها،یکی هی می گوید ریدم به فلان ریدم به آن ریدم به قبر این یکی حالا شده حکایت ما.

زیاده عرضی نیست.

۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه


من خسته ام از بس که به تو فکر نمی کنم


من خسته می شوم از بس به هیچ چیز فکر نمی کنم


من خسته ام از بس مرده ام.


عجب مرده خسته ای شده ام.

۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

معمار یک جور انگل است که برای ساختن خودخواهی اش به سرمایه ای کلان رخنه می کند و برای انگل بودنش مزد می گیرد।

فرقی نمی کرد

دیگر فرقی نمی کند.
قهوه یا چایی؟
دیگر فرقی نمی کند.
با شکر یا بدون شکر؟
دیگر فرقی نمی کند.
تهران یا هر خراب شده دیگری روی زمین؟
دیگر فرقی نمی کند.
جان کندن تمام وقت یا بی خیالی مه آلود ؟
دیگر فرقی نمیکند.
پرده را بینداز
دیگر فرقی نمی کند.
احتمالا از اول هیچ فرقی نمیکرد هیچ چیز।

۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

سلام

سلام
وبلاگ قبلی که 5 سال تمام رفیقم بود امروز فیلتر شده است مثل بقیه رفقا که یا رفته اند سربازی یا با زندگی رفته اند و فقط خاطراتشان مانده است و شماره تلفشان.
لال مرگی ،بد است।مثل همین که هر دفعه می روم چیزی بنویسی و باز می بینم که فیلترم، همه جا.
این روزها اگر دیوانه ای را دیدی که در خیابانهای همین شهر ناگزیر شما فریاد می زند،مطمئن باش که نه پیغمبری تازه است نه رسولی گم شده،آن مرد منم وفریاد آخرین مرحله لال مرگی است.
بیا بیا و کفش هایت را در بیار و روبروی همین پنجره جادو آنچنان بنشین که اعتماد کنم و فریادم بشود همان صدای آرامی که شینش و سینش می زند । بیا آنقدر که بتوانیم به هم آتش و سیگارو نگاه های دور دست تعارف کنیم।بیا که من از لال مرگی می ترسم ।بیا و مرا بخوان.